دختران رنج و برنج

 پونه دختری با ابروهای کشیده ، زیبا ، خوش اندام با صورتی دراز و بیضی ، پوستی براق به رنگ عاج ، چشمانی درشت و خاکستری و گیسوانی سیاه . تمام تجسم از اولین دیدار.اولین دیدار در شالیزار . اولین عشق به یک دختر شمالی . اولین معشوق از دیار رنج و برنج .من چهارده سال داشتم و تو بانوی آرزوهایم شدی . انگار که دیروز بود وقتی کنار تو با وضعیتی خنده دار نشاء می کردم وتو تمام آنها را دوباره می کاشتی. انگار همین نزدیکی ها بود وقتی که گفتم چقدر کار تو سخت است .و توبرایم خندیدی .انگار همین دیروز بود وقتی برای تان نان خریدم در چشمانم زل زدی و گفتی زحمت شد برای شمااگه پام درد نمی کرد مزاحم شما نمی شدم .و برادرت آمد تنه ای به من زد تکه ای  نان را جدا کرد ورفت سر جایش نشست . و حالا پونه دختری آشفته ، پریشان و با چشمانی بی فروغ در تیمارستان ، باور کردنش برای من سخت بود.از بیمارستان که مرخص شدم از راهنما قول گرفتم که مرا پیش پونه ببرد .راهنما مردی که در بیمارستان با او آشنا شدم . مرد خیری که در بیمارستان می گشت و هر کس کمکی می خواست یاریش می کرد .پدر میگفت چنین آدمهای کمیاب هستند برای هر کی تعریف کنی می خنده و میگه یارو کم داشته و یا ریگی تو کفش داره .صدای امواج دریا در سکوت شب طنین کهنه ای داشت . شب بود آغاز ترانه های عاشقانه از قورباغه ها در کنار رودخانه ، صدای خش خش ماری که شب هنگام از جای به جای دیگر می رود . شب غربت غریبان در شهرهای بزرگ و شلوغ .آغاز گریه کودکان گرسنه برای لقمه نانی و آغاز جنایت برای سیر گشتن .صدای خواب آلود ماه که از دور دست ها به ستارگان می گوید :

نخوابید و مواظب آدمیان باشید

ستاره من کجایی ببینی چطور در دستان این عشق اسیر شد ه ام .خدایا چرا این عشق را از انسانها نمی گیری تا کسی برایت شریک نگیرد. خودم نمی دانستم چه می گویم فقط حرفهای را می زدم که بر زبانم جاری می شد.ساعت 5 بود .شب دامن تیره اش را برچید و پاورچین پاورچین دور می شد . در مشرق روشنای رنگباخته ای به اوج آمده بود.ستارگان یکی پس از دیگری پشت ابرها پنهان می شدندو خورشید پس از استراحت کوتاهی به آسمان آمده بود.و من تا صبح بیدار مانده بودم .صبح زود تر از همه از خانه بیرون رفتم .وقتی به خودم آمد که جلوی تیمارستان منتظر راهنما ایستاده بودم .پدر و مادر پونه هم آمده بودند .راهنما می گفت تمام آدمها تنها وقتی سر راه همدیگر قرار می گیرند که بخواهند به یکدیگر کمک کنند البته خودت باید کمک بخوای . نمونه اش همین که آرین حالش بد شد. من تو بیمارستان با او آشنا شدم و حال اینجا هستیم بدون اینکه از قبل شناختی از هم داشته باشیم .ولی با یک هدف مشترک ،کمک به خانم پونه و یک امر خیر.البته پدر آرین دلیل خودش را داره آنهم محترم . ولی کارهای هست که با عقل حل نمی شه با دل حل می شه.این از همان موارده.وقتی پونه را دیدم تمام خاطرات گذشته را با بغض که هر آن منتظر ترکیدن بود تعریف کردم.اولین دیدار در شالیزار دعوت در جشن تولد . کادویی که پونه برایم خریده بود .برف سنگین آن سال ، قدم زدن در برف ،کتک خوردن از آن مرد موتور سوار، در گیری با حمید برادر پونه ،افشای نامه های عاشقانه ، کتک خوردن از حاج عباس ، بستری شدنش در بیمارستان .عاشقیش را بدون هیج سانسور برای آنها تعریف کرد. آن روز همانجا بدون هیچ مقدمه ای پونه را از پدر ومادرش خواستگاری کرد.آنها جواب آرین را با گریه دادند.راهنما دستی بر شانه اش کشیدو گفت :

آفرین

اکنون می دانستم که خدا نه تنها آنچه برای دیگران کرده بلکه بیشتر از آن را برای من می کند.و قدرت شکست نا پذیر خدا هر مانعی را از سر راهم بر می دارد تا سوار بر موجها به ارض موعود خود برسم. حالا فهمیده بودم جای هست که جزمن کسی نمی تواند آن را پر کند .و کاری هست که جز من هیچ کس قادر به انجامش نیست .روزهای متمادی پیش پونه می رفتم و نامه های را که برای او نوشته بودم را می خواندم و پونه فقط نگاهم می کرد .وچیزهای را که از راهنما آموخته بودم را به او یادمی دادم.و گاهی با هم تمرین می کردیم. کتابی را برمی داشتم و تمامی کلمات صفحه راشمارش می کردیم .و پونه را وادار می کردم برای تقویت حافظه تمرین هارا خوب انجام دهد.باهم در محوطه تیمارستان قدم می زدیدم .قدم های خود را یکی در میان شمارش می کردیم .ساعت مچی را که پونه روز تولد به من داده بود حاج عباس بعداز سالها به من برگرداند ،به پونه نشان دادم و هردو زدیم زیر خنده .هر روز که می گذشت حال پونه بهتر می شد انگار پونه پیامبر خود را پیدا کرده باشد گفته های مرا  مو به مو اجرا می کرد . روز ی دو ساعت با پونه بودم . و قتی به خانه بر می گشتم عرق بهار نارنج را سر می کشیدم تا راحت بخوابم . بخوابم وتنش نداشته باشم.این چه کاری بود که عشق بامن کرد . استاد راهنما می گفت عشق چیزی است ورای قلمروی فکر ، چیزی است که دست فکر به آن نمی رسد وگرنه حلش می کرد. از آنجا که وجود مارا فکر در اختیار خود دارد هرگز نمی تواند مشکل عشق را حل کند .عشق از جنس احساس است وتا خودت نخواهی در وجودت ریشه نمی کند .هر وقت توانستی افکارت را عوض کنی احساس جدیدی شروع به جوانه زدن می کند .در برابر احساس  عشق در یک نگاه باید مقاومت کنی .راهنما این ها را زمانی به من آموخت که دیگر کاربردی نداشت .من گیر افتاده بودم .و پونه را دوست داشتم و حاضر نبودم او را فراموش کنم .پدر پونه برای اینکه ما باهم محرم شویم صیغه محرمیت را برای ما جاری کرد.از آن پس ما می دانستیم که دیگر از هم جدا نخواهیم شد. حتی اگر حاج عباس مخالفت کند حتی  اگر حمید با من دست به یقه شود. تا سلامتی کامل، پونه باید یک هفته دیگر بستری می شد.و این جمله ژرژ پنجم راکه  بر دیوار کتابخانه قصر خود نوشته بود را با  صدای بلند می خواندیم :

به من یاد بده که برای زمان گذشته وشیر ریخته افسوس نخورم .