معرفی مدرسان داستان نویسی ( بخش اول ) 

 در 19 اردیبهشت 1312 خورشیدی در تهران به دنیا آمد. فارغ التحصیل دانشکده ادبیات و علوم انسانی از دانشگاه تهران در رشته ادبیات فارسی است. جمال میرصادقی مشاغل گوناگونی داشته است. کارگری،معلمی، کتابدار دانشسرای تربیت معلم، کارشناس آزمون سازی در سازمان امور اداری و استخدامی کشور و مسوول اسناد قدیمی در سازمان اسناد ملی ایران. در دوره طولانی کار نویسندگی، داستان‌های کوتاه و بلند بسیار و 9 رمان نوشته است که برخی از آنها به زبان‌های آلمانی، انگلیسی، ارمنی، ایتالیایی، روسی، رومانیایی، عبری، عربی، مجاری، هندو و اردو ترجمه شده‌اند. 

 



نکات کلیدی از زبان جمال میرصادقی:

همیشه گفته‌ام کشف دنیای داستان، غم‌ها را از یاد آدم می‌برد و حسابی او را سرگرم می‌کند. وقتی کلاس چهارم ابتدایی بودم، برای اولین بار وارد دنیای داستان شدم، آن هم در یک روز گرم تابستانی. یادم هست که مادرم بعد از دعوا با پدرم از خانه قهر کرده بود و من تنها شده بودم، به همین خاطر در زیرزمین خانه پناه بردم و آنجا بود که اولین بار کتاب «امیرارسلان» را خواندم، این داستان دریچه‌ای شد برای ورود من به دنیای عجیب داستان.

از کلاس نهم بود که یواش یواش سعی کردم انشاهایم را به صورت داستان بنویسم. 16 یا 17‌‌ساله بودم، بیژن مفید هم دوست من بود، نمایشنامه و داستان می‌نوشتیم و به هم می‌دادیم و می‌خواندیم. آنچه که در آن سال‌ها می‌نوشتم تحت تاثیر داستان‌های رمانتیک مجلات بود که بعدها همه را پاره کردم و ریختم دور.

من به دوران کودکی وابستگی زیادی دارم، این مساله در بعضی از آثار من (بویژه در سال‌های اولیه حضور جدی‌ام در عرصه ادبیات)‌ دیده می‌شود. این مساله شاید ناشی از آن بوده که دوران کودکی سختی داشته‌ام و به نوعی با خلق این آثار به آرامش می‌رسیدم.
در سال دوم دانشکده (یادم نیست که دوم یا سوم بود)‌ حدود سال‌های 37 که 26 ساله بودم، مجله سخن یک مسابقه داستان‌نویسی راه انداخت. من آن سال‌ها داستان‌های زیادی نوشته بودم، مهرداد بهار که یک کلاس از من بالاتر بود، گفت تو هم برای مسابقه داستان بفرست، من هم داستانی به اسم «شک‌ها، برف‌ها، کلاغ ها» داشتم که دستی به سر و رویش کشیدم، درستش کردم و تغییراتی در آن به وجود آوردم، بعد همان داستان را برای مجله سخن فرستادم. در شماره بعدی دیدم که اسمم جزو شرکت‌کنندگان در مسابقه منتشر شده است.

6 ماه بعد رفته بودم کفش بخرم، دیدم اسمم در مجله چاپ شده است. پرویز ناتل خانلری آن وقت‌ها مدیر مجله سخن و استاد من بود. رفتم دانشکده، خودم را به او معرفی کردم. گفت بیا جلسه‌ای که در سخن تشکیل می‌شود. در جلسه‌ای که رفته بودم همه بزرگان ادبیات آن دوره بودند. داستان مرا خواندند و تشویق کردند، این شد مشوق من برای ادامه نوشتن. در آنجا با بهرام صادقی آشنا شدم.
بعد از این ماجراها بود که خانلری مرا وارد تحریریه سخن کرد. شماره‌ای یک داستان از من و شماره‌ای یک داستان از صادقی چاپ می‌شد. گاهی خوانندگان ما را اشتباه می‌گرفتند و می‌پرسیدند فلان داستان شما را خواندم، خیلی خوب بود. در حالی که آن داستان به بهرام صادقی تعلق داشت، من آنها را از اشتباه درمی‌آوردم؛ اما صادقی که طنز خاصی داشت اگر اشتباه می‌کردند، آنها را از اشتباه در نمی‌آورد.


وقتی دانشکده‌ام تمام شد، «شاهزاده خانم سبز چشم» را در سال 47 منتشر کردم. این اولین مجموعه‌ای بود که از من مننتشر می‌شد. در چاپ بعدی ناشر خواست که اسمش را عوض کنم و در چاپ دوم به اسم «مسافرهای شب» منتشر شد. بهمن فرسی آن موقع‌ها انتشاراتی راه انداخته بود که چاپ دوم را او منتشر کرد؛ ولی الان دیگر نایاب است.

بهتراست بگویید چه حسی را از من گرفته است. یک حالت کسالت که بر همه هست، من با نوشتن به جنگ روزمرگی می‌روم، هر وقت ننوشتم احساس کرده‌ام مثل آدم‌هایی شده‌ام که حمام نرفته‌اند و چرک گرفته‌اند. این باعث می‌شود که افسرده شوم. مبارزه با این کسالت، مبارزه برای این است که به زندگی معنا دهم، دلیل تمام سال‌های نوشتنم همین بوده است. می‌گویند که در زندگی معنا و هدفی نداریم، ولی خود ما می‌توانیم این زندگی را معنا دهیم و نوشتن به زندگی من معنا داده است و به همین خاطر هنوز هم می‌نویسم.

اولین شغلی که داشته‌ام آموزگاری بوده است. از کلاس هفتم خودم کار می‌کردم، پدرم به درس‌خواندن من معتقد نبود؛ به این دلیل پول تو جیبی‌ام را از راه درس دادن تامین می‌کردم، تا این که وقتی دیپلم گرفتم، رفتم رشته ادبیات، در عین این که در دانشگاه درس می‌خواندم، تربیت معلم هم امتحان دادم و قبول شدم. همان موقع بود که هم معلم بودم و هم درس می‌خواندم. بعد از آن معلمی را ول کردم تا مدتی بعد که انقلاب شد، مرا به عنوان مدرس داستان نویسی به دانشگاه دعوت کردند. تا سال‌های سال درس می‌دادم؛ اما بعد دیدم که دانشجویان تنها به فکر نمره هستند. این شد که این شغل را رها کردم. البته غیر از معلمی مشاغل گوناگونی داشته‌ام، از کارگری گرفته تا کتابدار دانشسرای تربیت معلم، کارشناس آزمون سازی در سازمان امور اداری و استخدامی کشور و مسوول اسناد قدیمی در سازمان اسناد ملی ایران؛ اما معلمی اولین شغل رسمی‌ام بوده است.

دوستم مهرداد بهار و ناصر پاکدامن اولین مشوق‌هایم در نوشتن بودند. نوشتن به من حسی می‌دهد که زندگی‌ام با دیگران فرق می‌کند، شوق نوشتن باعث می‌شود که با دیگران فرق کنی، داستان بازتاب زندگی است. واقعیت داستان را بشناسی، زندگی را بیشتر بشناسی. وقتی داستان می‌خوانیم، زندگی را بهتر می‌شناسیم. این روزها خیلی چیزها عوض شده است، اما تنها چیزی که نسبت به ذهنیت اولیه آدم‌ها عوض نشده، داستان است. امروز هم با خواندن داستان همان احساس کنجکاوی را که اول داشته‌ایم، پیدا می‌کنیم.

بهترین تجربه از نوشتن تسکین خودم بوده است. تجربه نوشتن به من یاد داده که صبور و شکیبا باشم. به این دلیل از آغاز داستان‌نویسی، توانسته‌ام 31 نویسنده داستان‌نویس تربیت کنم. هرچند که بقیه را چرخ تاریخ به فراموشی سپرد، اما تعداد کسانی که در کلاس‌های داستان‌نویسی من، داستان‌نویس شده‌اند، زیاد است.

آدم‌های صبورتر در عرصه نوشتن توانستند خود را از آب و گل درآورند. 

به نظرم نوشتن چندان به استعداد ربط ندارد، بلکه بیشتر به صبوری ربط دارد. داستان‌نویسی راه میانبر ندارد، باید مراحل آن را سپری کرد. زندگی‌ام همیشه پر از رنج بوده است. وقتی به گذشته می‌اندیشم، می‌بینم که بسیار سختی کشیده‌ام تا به اینجا رسیده‌ام. این سختی‌ها باعث شد که در مراحل بعدی زندگی پیروز شوم. تجربه دیگرم این بود که آدم‌ها را بیشتر شناختم. در داستان‌نویسی با آدم‌ها سر و کار داریم، تجربه من از داستان، شناخت آدم‌ها بود که در زندگی قدری مدارا کردم و خشونت‌ها و خشم‌ها در من کم شد.

خلق بعضی از این آثار به خاطر نیاز درونی بود که من را وادار به نوشتن می‌کرد و جهان داستانی من را شکل می‌داد. شاید یکی از خصوصیات من به عنوان نویسنده این باشد که تا بخشی از وجود خودم را در داستانی حس نکنم، هرگز آن را نمی‌نویسم.