" ابرصورتی"

مجید مصطفوی

شیوه نقد: ساختارگرایی از کل به جزء

شروع داستان : آن صبح سرد سوم دی ۱۳۶۰، فقط دوست داشتم به تکه ابری که در لحظه‌ی طلوع صورتی شده بود نگاه کنم. داستان ازجا خوبی شروع می شود پراز جزیی نگری وتوصیف وصحنه است

تم و مضمون داستان:  نوع روایت راوی مرده در مورد سرنوشت باقیمانده ی جسم یک سرباز/ انتقال آن به داخل مرز/

محور داستان /داستان چه می خواهد بگوید؟  نگاه راوی به جنگ / نگاه متفاوت به دفاع مقدس / دل نکندن اززندگی بعد ازمرگ/ هنوز شیشه عطر کادو شده‌ای را که سر راه خریدم و نامه‌ای را که در نه ماه حبس خانگی نوشتنش را تمرین می‌کردم، به پروانه نداده بودم که گشتی‌های داوطلب ما را گرفتند. تا وقتی ما را عقب استیشن سوار می‌کردند، هنوز نفهمیده بودم چه اتفاقی افتاده است. بعد از آن هم فقط به ناخن‌هایم نگاه می‌کردم که چشمم به چشم پروانه نیفتد.

عنوان داستان: ابرصورتی/نماد/ارزش / آرامش /سوال برانگیز/جنگ

لحن داستان: لحن داستان / زبانی ساده و بی تکلف است

شخصیت پردازی:عالی  نشان داده شده / پروانه را از سال دوم دبیرستان می‌شناختم و سال چهارم قول داده بودیم برای همیشه به هم وفادار باشیم. پروانه موهای نارنجی قشنگی داشت و همیشه رژ مسی براق می‌زد.

ضرب آهنگ  داستان کند است یاتند؟ عالی است

تعلیق داستانی : داستان با تعلیق شروع می شود مرگ راوی / من به پشت روی زمین افتادم، شش‌هایم داغ و پر از خون شدند و بعد از سه دقیقه،‌ در حالی که هنوز به ابر نارنجی و صورتی نگاه می‌کردم، مُردم.

 نقاط قوت داستان :دوربین گیری درداستان  است مسئله دوربینی یا پرسپکتیو روایی در داستان بی‌نهایت دقیق است. هر جا جسد سرباز جابه‌جا می‌شود یک نفر هست که دوربین رابرمی‌دارد و جای دیگر می‌گذارد این یعنی اوج خلاقیت نویسنده بدون اینکه راوی مداخله ای داشته باشد.

انواع کشمکش:کشمکش درونی / انقلاب درونی و روحانی راوی / چهار هفته داخل کشوی فلزی بزرگی که سقفش لامپ مهتابی داشت، ماندم. هر بار کشوی را بیرون می‌کشیدند لامپ روشن می‌شد. بارها چند  نفر را آوردند تا مرا ببینند. بعضی‌ها دستبند داشتند و بعضی‌ها هم دست‌هایشان آزاد بود. از آخر هیچ کس مرا نشناخت. همه سرشان را تکان می‌دادند و می‌رفتند.

پرداخت داستانی( تلخیص، صحنه، توصیف، فصل بندی):  توصیفات و صحنه دقیق وجزئی نگری عالی/ من ساعت‌ها کنار بوته‌ی خشکی که شبیه سر اسب بود و سنگ بزرگی که رنگ سبز عجیبی داشت، ماندم. ابر صورتی کم‌کم نارنجی و زرد شد و بعد به کلی از میان رفت. ستون ما در عمق خاک دشمن راهش را گم کرده بود و وقتی رگبار گلوله ها شلیک شد، هیچ کس نتوانست مرا با خود عقب ببرد. بعد از ظهر عراقی‌ها آمدند و مرا با استیشن به سردخانه بردند. آن‌ها مرا لخت کردند و همه‌جایم را گشتند. حتماً مرا با جاسوس یا کس دیگری اشتباه گرفته بودند، چون تصمیم گرفتند دفنم نکنند.

داستان خرد گریز است یا خرد ورز / باورپذیر: خردورز/باورپذیر/ شانزده ساعت بعد که جلوی دروازه‌ی پادگان پیاده شدیم، گروهبانی ما را به خط کرد و آن‌قدر دور پادگان دواند که تا یک هفته بعد می‌لنگیدم/این صحنه دقیق جلوی چشمم هست اولین روز که وارد پادگان شدیم سرگروهبان این کاررا با ماکرد/

زمان و مکان داستان:  ازخودداستان وام می گیرم/ آن صبح سرد سوم دی ۱۳۶۰/ ما پشت سر هم از شیب تپه ای بالا می‌رفتیم و من به بالا نگاه می‌کردم که ناگهان رگبار گلوله از روی سینه‌ام گذشت.

پایان داستان : ضربه نهایی  در پایان داستان توانسته بر لایه های معنایی داستان بیافزاید. پایان بندی غافلگیرکننده است ./ بقایای جسم سربازبا دفن شدن در قبری آبرومند با منظره ای زیبا آرام می گیرد/ در آسمان تکه ابر بزرگی است که بالای آن صورتی شده است. پروانه‌ای نارنجی روی علف‌هایی که گل‌های زرد دارند نشسته است. حالا بلند می‌شود و به طرف درخت‌های قدیمی می‌رود./آرامشی برای ابدیت