● درسهای «احمد محمود))»درباره نوشتن داستان))

▪ گفت و گو نویسی در داستان: «وقتی گفت و گویی بین دو نفر صورت می گیرد، در اثنای گفت و گو صدای آدم های دیگر هم به گوش می رسد. این ها داستان را رنگین می کند، داستان را پرداخت می دهد. یک نویسنده بی تجربه فقط می تواند خط داستان را بگیرد و پیش برود، حال آنکه یک نویسنده باتجربه داستان را می پردازد، می آراید و رنگین می کند. گفت و گوی اصلی را همه از سر سطر شروع می کنم. اما حرف هایی را که دیگران در حین گفت و گوی اصلی می زنند، از سر سطر نمی نویسم. آن حرف ها توی پاراگراف می آید و موقعی که باز گفت و گوی اصلی شروع می شود، از سر سطر از پاراگراف جدید شروع می کنم.

نوشتن دیالوگ در واقع حل نوعی تضاد است. از یک طرف باید طوری بنویسید که خواننده بپذیرد که مردم همین طور حرف می زنند؛ از طرف دیگر، در واقع کسی به آن نحوی که شما می نویسید حرف نمی زند. به عبارت دیگر باید حرف های شخصیت ها را طوری بنویسید که انگار در عالم واقع هم آن ها همین طور حرف می زنند. در صورتی که این طور نیست. در عالم واقع آدم ها تکرار می کنند، حرف شان را نمی توانند روشن بزنند، دنبال کلمه مناسب می گردند، تپق می زنند. و رمان نویس باید این تضاد را حل کند. گفت و گوهای شخصیت ها باید پذیرفتنی به نظر بیاید حال آن که در واقع آن ها نمی توانند این همه شسته و رفته و موجز صحبت کنند.»

▪ کشف شگردهای نو: «نویسنده باید مدام در حال کشف باشد. کشف برای بهتر نوشتن، کشف شگردهای نو. مثلا من در ثبت یک مکالمه تلفنی نوشتم: «فلانی گفت، حالت چه طوره؟ و شنید...». می دانی این «شنید» یک کشف است. خیلی از نویسنده ها می نویسند: «حسین گفت، حالت چه طوره؟ و از آن طرف سیم علی در جوابش گفت...» یا در بعضی از فیلم های تلویزیونی اصلا این صحنه را نمی توانند در بیاورند. حسین می پرسد حالت چه طور است، و در همان صحنه از گوشی تلفن صدای طرف مقابلش هم پخش می شود. یا حتی نمی توانند صحبت های یک نفر را طوری تنظیم کنند که سئوالات طرف مقابل در آن مستتر باشد و ما فقط از حرف های این یکی بتوانیم بفهمیم که آن دیگری هم چه دارد می گوید. همین کشف های کوچک باید مدام پهلوی هم قرار بگیرند و سبک نوشتن را ارتقا بدهند.»

تعریف داستان: «داستان، تعریف حرکت، تعریف اشیا و یا حوادث نیست. بلکه تعریف است در حرکت. رمان موجودی است زنده. در رمان نبض باید در لحظه لحظه اشیای طبیعی و غیر طبیعی، در انسان و در کلام بزند. اگر لازم باشد و طبیعت داستان ایجاب کند که این زدن نبض در جایی کند شود، می شود؛ ولی اگر زدن این نبض بی دلیل سست شود، داستان از قوام می افتد و اگر متوقف شد، داستان می میرد. پس نبضش باید بزند. گفتم معتقدم که داستان تعریف است در حرکت. نمی دانم این اعتقاد فردا خواهد ماند یا به جایی دیگر می رسم و دگرگون خواهد شد. به هر جهت، داستان تعریف و توصیف اشیا و حوادث نیست. تعریف و توصیف مکان هم نیست.»

▪ شناخت شخصیت ها: «به گمان من نویسنده باید آدم های داستانش را بشناسد، گفته می شود که نویسنده هم خالق و هم شارح زندگی آدم های داستان است. من فکر می کنم اگر نویسنده آدم های داستانش را نشناسد، یک جایی لنگ خواهد زد. اشخاص از حرکت می مانند و آن وقت نویسنده ناچار می شود جعل کند حرف ها را و حرکت ها را و وقتی جعل شد، دیگر آن آدم خودش نیست، کس دیگری است که نویسنده او را نشناخته است و خواننده هم باورش نمی کند. شاید هر نویسنده با روش خاص خود با این مساله برخورد کند، ولی من واقعا الگوی این آدم ها را در زندگی واقعی داشته ام. البته اگر عینا آن ها را بگیرم و بگذارم در داستان، یک شخصیت داستانی نخواهم داشت و کار من ترکیبی است از تخیل و واقعیت. این کار را به صورت مکانیکی انجام نمی دهم. ذهنم خودش این کار را می کند، این آدم را می گیرد، احتمالا پاره ای از خصایص و شمایلش را؛ چه از نظر فیزیکی و چه از نظر شخصیتی و ذهنی، تغییر می دهد، دگرگونش می کند و آدم دیگری از او ساخته می شود اگر بگویم می سازم درست نیست باید بگویم ساخته می شود. بله چنان آدم دیگری از او ساخته می شود و در داستان می نشیند که الگوی واقعی او در زندگی، داستان را بخواند شاید گاهی متوجه شود که با این آدم قرابت هایی دارد. به هرحال، من شخصیت های داستان هایم را از میان مردم می گیرم و رویشان کار می کنم.»

▪ زبان: «در انتقال مفاهیم زندگی به داستان، زبان توانایی کامل ندارد چابکی و قدرت لازم را برای هماهنگ شدن با ذهن ندارد. ذهن واقعا جلوتر می رود. این است که گاهی اوقات زبان مستبد می شود و ذهن را به بند می کشد. چون از پس ذهن بر نمی آید، متوقفش می کند. خود این توقف های گاه به گاه به بیان مطلب لطمه می زند. لطمه به تعریف آدم ها می زند. لطمه به تعریف حوادث می زند. چون ذهن خیلی سریع و پر حجم کار می کند و زبان وقتی از پس آن برنیاید، درست حکم پدری را پیدا می کند که از پس بچه هایش برنیاید و آن ها را به بند بکشد، ذهن را می بندد و مشکل هم ایجاد می کند. چاره اش گسترش زبان مکتوب است. توسعه زبان و زبان مکتوب، تجربه بیشتر در به کارگیری زبان مکتوب.»

▪ تکنیک: «عنصر لازمی است برای داستان. داستان باید معماری داشته باشد. خوش ساخت باشد و این ها همه کار تکنیک است که داستان را به رمان تبدیل می کند. اما استفاده از تکنیک و مرعوب شدن در برابر تکنیک دو مقوله کاملا جدا است. تکنیک حد خودش را دارد. اگر نباشد، داستان شلخته است. اما اگر بیش از حد به آن بها داده شود، داستان را می خورد.»

▪ نثر: «نثر داستان می تواند در خدمت کل داستان باشد. نثر داستان بی این که از غم حرف بزند، می تواند غم را خلق کند. بی این که از شادی بگوید، می تواند شادی را خلق کند. می تواند شتاب را خلق کند، می تواند کندی را، بی قراری را، ترس را، درد را خلق کند. شتاب و بی قراری را می شود با جمله های کوتاه، سریع، چکشی و با افعال بسیار ایجاد کرد. در چنین شرایطی می بینید که مثلا در یک صفحه صد تا فعل می آید. یا اگر قرار باشد کند حرکت کند، خود نثر کند می شود و حالت روحی و ذهنی کند بودن را در خواننده ایجاد می کند.

/ 0 نظر / 10 بازدید