نقدرمان بند محكومين نوشته كيهان خانجاني


رابطه زبان و شخصیت در رمان بند محكومين، نوشته كيهان خانجاني، نشر چشمه 1396


کیهان خانجانی متولد ۲ خرداد ۱۳۵۲ در رشت است. نخستین داستانش را پاییز 67 نوشت و در کلاس عباس حاکی (مصحح دیوان شرفشاه گیلانی و نویسنده‌ داستان بلند یبروج خواند. دیدارش با نصرت رحمانی شاعر معاصر که در رشت می‌زیست این علاقه را تشدید کرد. نخستین داستانش رخش) سال ۱۳۷۱ در نشریه‌ای محلی چاپ شد. نیمه‌‌ی دهه‌ی ۷۰ پس از آشنایی با احمد گلشیری، در دانشگاه دهاقان اصفهان کارگاه داستان برگزار کرد و هنوز در گیلان و تهران و استان‌های مختلف به این کار مشغول است. ماحصل این جلسات ۲۵ جلد مجموعه داستان و رمان بوده که تحت عنوان «کانون داستان چهارشنبه‌ رشت منتشر شده و می‌شود. وی سردبیر نشریه‌ی ویژه ادبیات خزر نیز بود که پس از پانزده شماره بالاجبار تعطیل شد. او همچنین داور بسیاری از جوایز ادبی بوده است. وی هم‌اکنون مقالاتش را در نشریه سینما و ادبیات منتشر می‌کند. ابوتراب خسروی در مصاحبه‌اش با روزنامه شرق، درباره‌ نویسندگان اکنون ایران می‌گوید: درباره‌ نوشته‌های نویسنده‌های جوان‌تر، می‌توانم آقای محمدرضا کاتب را توی رمان نام ببرم که زحمت می‌کشد و روش داستان‌نویسی خودش را دارد. کیهان خانجانی هم کارهای کوتاهش خیلی خوب است.

از آثار اوست:

سپیدرود زیر سی و سه پل، مجموعه داستان، چاپ اول ۱۳۸۳، چاپ پنجم ۱۳۹۴، تقدیرشده در جایزه ادبی مهرگان، نامزد جایزه ادبی گلشیری)کاتبانِ روایتِ چندم (گردآوری و تدوین مقالاتی درباره ساختار روایت در قصه‌های قرآنی از: احمد بیگدلی، دکتر ابوالفضل حری، محمد حسینی، ابوتراب خسروی، دکتر علیرضا نیکویی و1391) (تقدیرشده‌ جایزه‌ بهترین تحقیق سال))کتابتِ روایت، درس‌گفتارهای داستان (گردآوری و تدوین مقالاتی درباره داستان از: امیر احمدی آریان، کورش اسدی، منیرالدین بیروتی، محمد تقوی، محمود حسینی‌زاد، عنایت سمیعی، مهدی غبرایی، سیاوش گلشیری، شمس لنگرودی و).. نشر آگه( 1395


  سطرهاي نخست رمان بند محکومین، خواننده را براي درك بسياري از شيو‌ه‌هاي تكنيكي روايت در طول اثر آماده مي‌كند: هزارويك حكايت دارد زندان لاكان رشت. هزارتا را باور كنند، اين‌يكي را نمي‌كنند: يك‌شب درِ بندِ محكومينِ مرد باز شد، يك دختر را انداختند درونش. بند محكومين بيست‌وپنج اتاق داشت و دويست‌وپنجاه محكوم. تمام اين‌ها هم نه روي كاكل رئيس و پاسِ اصلي و زيرِهشت يا وكيلِ بند، كه روي كاكل دوربين و آزمان و آخان مي‌چرخيد. دوربين، بالاي ميله‌هاي زيرِهشت، همه را مي‌پاييد. دو طرف كله‌ هر سه‌تا بلندگو‌، ‌دوتا دوربين داشت. اژدهاي سه سر و شش چشم مغز ما را مي خورد.

بند محكومين در حقيقت شرح زندگي داخل و خارج زندانيان است؛ بنابراين طرح آن نيز، گسترش و پيچيدگي خاص خود را دارد. در مجموع، ساختمان همه طرح‌ها - چه پيچيده و چه ساده – از سه بخش آغازين، مياني و پايان تشكيل مي‌شود. هر طرح با واقعه‌ای‌ كه اغلب با پديدآمدن عدم تعادل در موقعيتي همراه است، شروع مي‌شود. اين واقعه در ميانه بسط مي‌یابد و سرانجام در پايان به اوج خود مي‌رسد. دراين رمان هر زنداني قصه‌اي دارد اما نويسنده سعي كرده است هر داستان را چون نخ تسبيح به دیگری پيوند دهد. او مي‌كوشد شرايط زندگي، خصلت‌ها و ويژگي‌هاي شخصيت‌هاي رمان را به تصوير بكشد.گرچه حوادث و ماجراها، بيانگر رنج و محنت زندانيان است اما كاربرد طنز، اثر را دلنشين‌تر و خواندني‌تر مي‌كند.

کیهان خانجانی از لحن به خوبي استفاده كرده است. مردمان طبقات پایین شهر و بالای شهر معمولا زبانشان تفاوتهایی دارد. با عنایت به اینکه از کدام طبقه اجتماعی كشور باشند، واژهها و ترکیبات و عبارتهای آنان از هم متمايز است، چراکه طبقه اجتماعی افراد بر زبان آنان تأثیر دارد. افراد وابسته به یک طبقه اجتماعی که ویژگیهای فرهنگی و اقتصادی مشابهی دارند، از نظر رفتار زبانی نیز تشابه بیشتری به یکدیگر نشان میدهند. در اين رمان افرادی که از قدرت بالایی برخوردارند، بیشترِ عبارات آنان طولانی است و افراد عامی و کم‌سواد از جملات ساده‌تری بهره میگیرند. همچنین ریتم و آهنگ زبان شخصيت‌ها با هم تفاوت دارد؛ ضرباهنگ و بلندی و کوتاهی جمله ها.

مثلا در صفحه 46 حکایتِ سیاسیاسیا: «دوتا كيسه آشغال سياه بزرگ ورداشتم، بپريدم درون سطل بزرگ. دوتا پا را بكردم درون كيسه، سروشانه را هم درون يكي. جاي نفس هم بگذاشتم برار. همان‌جا قوز بكردم. بعد هم آشغاليِ جانشين حركت بكرد.»

یا در در صفحه 54 حكايتِ يك‌نفس: «يك‌نفس يك‌نفس حرف مي‌زد، حرف مي‌زد، كف مي‌كرد، كف مي‌كرد، دو طرف لبش سفيد مي‌شد، آب دهنش مثل نخ لب بالا را به لب پایين بخيه مي‌كرد.» نویسنده حكايت يك‌نفس را بدون مكث، به‌قولي يك‌نفس روايت مي‌كند، بدون نشانه‌های نگارشیِ نقطه یا نقطه ويرگول. و از صفحه 55 تا صفحه57 ، يك‌نفس حكايت دستگير شدنش را روايت مي‌كند: «چهارنفر با يك ماشين راه بيفتاديم برفتيم سرِ مرز اسباب بياوريم كه موقعِ برگشتن اولِ جاده‌قديمِ قزوين به رشت بديديم ماشينِ موادمخدر مي‌آيد دنبال ماشين ما كه راننده گاز بداد و بغل‌دستيِ من بگفت مأموران را به شك نينداز نمي‌توانند اسباب را پيدا بكنند چون عقلشان نمی‌رسد درون لاستيك زاپاس جاساز بكرده‌ايم كه نگذاشتم حرف او تمام بشود و بگفتم اگر شك نداشتند كه يك فرسخ دنبال ما نمي‌افتادند كه نگذاشت حرف من تمام بشود و بگفت تمام ماشين‌هاي پشت‌سر چند فرسخ دنبال ما هستند...»

یا در صفحه 67 حكايت افغان: «در افغانستان هر كلمه فقط يگ معنا دارد. وقتي مي‌گويند قِرقي‌جان بپر، يعني بال بزن، پرواز بكن، فرود بيا سرِ دستِ صاحبت، تا يگ دانه خشخاش بگذارد دهنت. يگ‌دفعه سه‌بارسيا و جماعت اتاق تا به خودشان بيايند ديدند پرنده‌طياره‌اي به نام افغان، سرش نزديكِ پشتپل، پاهاش در هوا ، دوتا بال‌اش دوطرف، دامن كالاي سفيدش رقمِ چتر نجات، تا شد بالاي باندِ دستِ سه‌بارسياكه رادارش اين‌جور پرواز سِيل نكرده بود.»

گفتگو عنصري است كه شخصيت داستاني را به خواننده معرفي مي‌كند. یكي از كاركردهاي عمدة گفتگو پيش بردن داستان است. مثلا در صفحه 11 : «تا پا گذاشتم داخل اتاق، دكتر تيز فهم كرد. ولي نمي‌دانم چرا، حتم تا بداند چقدر از كله‌ام هنوزكار مي‌كند، پرسيد ((اسم‌تان؟)) هزارچيز زد به كله‌ام، هزارچيز آمد جلو چشمم، هزارچيز پريد سرِ زبانم، ولي نگاهم كه به سبيلِ نازك دكتر افتاد، نمي‌دانم چه‌طور يك نما با يك صدا نشست درون كله و چشم ‌و زبانم. گفتم: ((زاپاتا، امليانو زاپاتا.)) دكترمات ماند، ماند، ماند، بعد فقط گفت: ((زود بخوابانيدش رو تخت.)) پرستار من را خواباند و سوزن نشاند و سرم تپاند.»

رمان بيانگر احساسات و برداشت‌هاي نويسنده از زندگي زندانيان است، حتي اگر اين احساس‌ها از آنِ كساني باشد كه از كوچه‌شان گذر هم نكرده باشيم، با خواندن اين رمان مي‌توان از مشاهدات و يافته‌ها و تجربه‌هاي زيستي به دست آمده از زندان كه رمان‌نويس به آن‌ها مي‌پردازد، آگاه شد. او در اين رمان مي كوشد آداب و رسوم زندان را بازگو كند.

از جمله موارد قابل ذكر، شخصيت‌هاي فراوان در اين رمان است. نويسنده به غیر از شخصیت‌های فرعی، شانزده شخصيت را وارد ماجرا كرده است. به خاطر سپردن نام تک‌تك افراد، كه بعدها در جريان‌هاي رمان حضور مي‌يابند، مشكلي است كه بدون ترديد، خواننده را سردرگم مي‌كند. نويسنده براي حل اين مشكل، گاه در بين روايت، دوباره شخصيت مورد نظر را معرفي مي‌كند.

آنچه به اثر كيهان خانجاني ارزش مي‌دهد، استفادة فراوان از مَثل‌های فراموش شده گيلكي است. نويسنده با چنين رويكردي، رمان خود را به صورت فرهنگي از ضرب‌المثل‌هاي بومي درآورده است. مثلا کل پایان‌بندی رمان با چینش این مَثل‌های فراموش‌شده‌ی نایاب و کمیاب نوشته شده است: «دنيا همان دنياي كهنه است. بدون خروس هم روز مي‌آيد. شب را ديدیم صبح را مي‌بينیم. دُمِ زندگي دراز است. پارسال غم را انداختيم سرِ گل امسال بريزيم سرِ دل. آسمان هرچه ببارد زمين بايد طاقت ‌بيارد. خون آدم به خاك نمي رود. ماهي تا سرش را به آبشار نزند به دريا برنمي‌گردد. جلوِ آفتاب را نمي‌شود گِل گرفت. زنبور خيلي درون كندو بماند تا بهارِ بعد است. يتيم بزرگ مي‌شود ولي روسياهي براي زمستان مي‌ماند.»

به‌كارگيري تشبيه، استعاره، كنايه، تكرار كلمه‌ها و جمله‌ها، متضادها و مترادف‌ها، استفاده از ترانه‌های گيلكي، در مجموع، نثر رمان را زيبا و جذاب كرده است. اگر نويسنده مي‌خواست تنها با توصيف مستقيم، عمل داستان را پيش ببرد، كاري درخور توجه ارائه نمي‌داد، كيهان خانجاني با زبان غيرتوصيفي رماني متفاوت نوشته است. گاه با تكرار واژه‌ها سعي دارد فضاي بسته، نفس‌گير و پراضطراب زندان و برخي از لحظه‌هاي داستان را به مخاطب القا كند و در اين كار موفق عمل كرده است.

صفحه 133 : رفيق‌مهندس! ديگر رفيق‌مهندس بشو نيستي. پايين تا بالات، پيشاني تا پاهات، زرد. همه مي‌گويند چاووشي‌ات خوانده است.آن‌قدر مرده‌اي كه تا قبرستان هم نمي‌تواني بروي. اينقدر متادون معده و روده وكليه وكبد نمي‌گذارد براي آدم. هاي‌های‌ات رفته، واي‌واي‌ات مانده، تا آخرِ حبس دوام نمي‌آوري.آفتاب به آفتاب چهل قدم راه مي‌روي. نه مرده‌اي نه زنده‌اي، خودت مي‌گويي لا ميت، لا حي. رفيق‌مهندس! ولي هنوز سرپايي. كيكرزِ كفش ملي را مي‌ماني؛ مرگ نداري، حتا حالا كه از قيافه افتادي. رفيق مهندس! مصيبت ‌است دوران.»

به غیر از مَثل‌ها، استفاده از جمله‌ها و عبارت‌هاي برساخته نویسنده، و به‌كار بردن تك‌جمله‌هاي ناب در بند محكومين خواننده را متحير مي‌كند:

صفحه 73 / هي... روزگارِ ترازو به دست، كِي ‌مي‌آيي؟

صفحه 140 / روباه فشفشه رفت باروت برگشت. صورت و پَك و پوزدارِ كشيده‌ي روباهي‌اش سه رنگ چراغ راهنما بود.

صفحه 224/ مار از بيرون پوست مي‌اندازد آدم از درون.

رمان سرشار از زبان مخفي است. طبق تعريف دكتر سيدمهدي سمائي دركتاب «فرهنگ لغات زبان مخفي» در فرانسه به آن آرگو می‌گويند. طبق تعريفي كه از زبان مخفي مي‌شود، فقط سارقان و زندانيان و چند قشر خاص ديگر زبان مخفي دارند. يكي ديگر از ويژگي‌هاي اصلي این رمان داشتن مترادف‌هاي فراوان است، چراكه نويسنده با تيزهوشي از زبان مخفي كه ويژگي‌اش داشتن این مترادف‌هاست استفاده كرده است. پس هر جمله یا واژه‌ای را که نويسنده به‌کار می‌برد می‌توانیم به دال و مدلول تقسیم کنیم. دال قسمتِ آوایی آن است و مدلول برداشتی که ما از شنيدن آوای دال داریم.

بايد توجه داشت كه زبان مخفي ماهيتي واحد ندارد و براي مثال در شهرهاي مختلف به گونه‌ای متفاوت استفاده می‌شود. كيهان خانجاني با مهارت خاصي جهت نشان دادن واقعیت‌هاي تلخ زندگی و گاهی برجسته کردن آن‌ها جهت حکایت‌گريِ محرومیت فرهنگی جامعه كنوني خود، از آن استفاده كرده است.

ويژگي ديگر رمان بند محكومين بازي زباني است. نويسنده چنان استادانه با كلمات بازي مي‌كند كه خواننده، محو واژگان صوري يا قياسي مي‌شود. دستور زبان و اصطلاحات و تكيه‌كلام‌هايی كه او در اين رمان استفاده كرده، يك دايرة‌المعارف كوچه‌بازارِ گيلان است.

صفحه 130 / سوزن هم كه باشي ازت نخ رد مي‌كنيم؛ زرنگي؟ زرنگ زنبور است، مي‌ريند مي‌خوري؛ بلدِكاري؟ بلدِكار نعلبكي است كه لب به لبت چاي مي‌دهد؛ اهل خلافي؟ گچ دانشگاه را دزديدي آوردنت اينجا؛ اهل بساطي؟ عملت اسمارتيس وكارمِلا و پفك‌نمكي است؛ اگر تو شنبه‌اي، ما چارشنبه‌ايم؛ اگر تو چِلي، ما چِل‌ويك‌ايم؛ باقلا مي‌خوري، براي ما آروغ بوقلمون مي‌زني؟ بگذار بَدلَج را ببينم متاع را بگيرم، حال را حالي‌ات مي‌كنم.

كيهان خانجانی نويسنده‌اي است جسور و توانا در عرصه‌ي شخصيت پردازي و نمادگرايي و عنصر نشانه در روايت .بدين منظور از زن در رمانش استفاده ابزاری برای ایجاد درام نکرده، بلکه او را بدل به نماد كرده است.

صفحه 214 / «دختره قصه‌اي بود كه جايي شنيدم؛ از ننه‌بزرگ بابابزرگي، معلمي، قهوه‌خانه‌اي. دختره داستان ِ فيلم ويديويي بود كه كرايه مي دادم. دختره خواب وخيال دخترِ فاميل بود. دختره روح زنِ خان بود؛ آنقدر جنم و جرئت براي اجيركردن جادوگر و جنبل‌نويس داشت كه يك شب احضارش كند. دختره روح خواهرِ رفيق‌مهندس بود؛ هيچ‌وقت جنازه را نديد ولي مي‌گفتند نصف‌شب با باقي به زيرگِل رفت.»

زن در رمان بند محكومين نقش قهرمان را دارد و شخصيت مرد را ياري مي‌کند و با تمام مشكلاتي كه برايش پيش مي‌آورند، همچنان مهربان و عفيف و قابل اعتماد تا آخر اثر باقي مي‌ماند. «آخرش حكايت دختره درون كله‌ام سفيد ماند: كي بود؟ چراآمد؟ كجا رفت؟»

پایان رمان، بازگشت به آغاز رمان است؛ فرمی دَورانی: «هزاريك حكايت دارد زندانِ لاكانِ رشت. هزارتا را باور كنند، اين‌يكي را نمي‌كنند: يك‌شب درِ بندِ محكومينِ مرد باز شد، يك دختر را انداختند درونش.»

در اين رمان اغلب شخصيت‌ها تشنة آزادي و تكاپو در اين مسيرند. آن‌ها بي‌محابا، با سرنوشت و تقدير خويش و با هر آنچه كه سد راهشان مي‌شود به مبارزه برمي‌خيزند و سرانجام در اين راه يا كشته مي‌شوند يا در زندان منتظر آزادي مي‌مانند.

تصويري كه نويسنده در قسمت‌هاي پاياني رمان مي‌دهد دال بر اين مدعاست: «خيالي نيست اگر دنياي محكومين شده عاقبتِ آنان؛ اقل‌كم يك‌شب شهر شهر بود و دنيا دنيا. چه شبي. هزارشب هم ازآن يك‌شب بگذرد، به حق وقتِ بي‌وقتان، به حق صبحِ صادقان، به حق شبِ عاشقان، ريز و درشتش گواه‌اند كه ما مثل سنگفرشِ خيابان ماندني هستيم و پرچمِ بندِ محكومين بلند است.

/ 0 نظر / 23 بازدید